تبليغاتX
آسمان آبی


آسمان آبی

خسته ام دیگر ازین فریاد ها
خسته از بی مهری و بی دادها

خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی

خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام ازین همه بیگانگی

خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک

خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک

خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها

خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بی یاری بیمارها

خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر

خسته از بی فطرتان بی هنر
خسته ام از خستگی ها، بیشتر…

خسته ام، خسته ام…


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:41 توسط الهه نبی لو| |

مانده ام سر در گریبان

بی تو در شب های غمگین

بی تو باشد همدم من

یاد پیمان های دیرین

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت

در خزان سینه افسرد

کنون نشسته در نگاهم

تصویر پر غرور چشمت

یک دم نمی رود از یادم

چشمه های پر نور چشمت

آن گل سرخی که دادی

در سکوت خانه پژمرد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:8 توسط الهه نبی لو| |

برهنه به بستر بی کسی مردن

تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی

تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار

تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی

تو از یادم نمی روی

سوزن ریز بی امان باران بر سر پیچک و ارغوان

تو از یادم نمی روی

تو.....تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی.....!؟


تقدیم به همسر مهربونم علیرضا که با تمام وجود دوسش دارم

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 20:52 توسط الهه نبی لو| |

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا

 شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 20:25 توسط الهه نبی لو| |

مردمان می فهمند مردمان راز دل سکوت را می فهمند، می فهمند و انکار می کنند. مردمانی که روزی به راحتی آرزوهایشان را بر زبان می آوردند پس چرا اینک خموشند؟

زنان کوچه پچ پچ می کنند پس چرا در پس پرده حرف می زنند از که میترسند؟ دنیا همان دنیاست خدا همان خداست پس از چه می ترسند؟

پیرزنی ازکوچه میگذرد اما نه زنبیل به دست و نه صدای آه و ناله. مانند نامه ای مچاله شده و سر در گریبانش دارد. او از نامهربانی ها مچاله شده است.

 

این طرف شهر باران می بارد دو کودک را می بینم که با هلهله و شادی به درگاه خانه می دوند عریان و بی ریا به کوچه پای می نهند  با آغوشی باز آسمان را سخت می فشارند. باران به تن سردشان می کوبد و در ژرفایشان دفن می شود. تا مادر را می بینند به گوشه ای می دوند تا لختی بیشتر هلهله کنند اما دریغ که مادر از هلهله شان شاد است و از سوزش خس و خاشاکی که به پای کودکان می رود ذره ذره آب می شود.

در فکر این است که چگونه با این دو کودک این مسیر طولانی را طی کند.

 

آن طرف شهر هم باران می بارد ولی با شدت بیشتر.

کودکی با سرعت پله ها را یکی پس از دیگری به سوی مادر پرواز می کند.

مادر...    مادر...    باران می بارد من باران را خیلی دوست دارم.

آری پسرکم آری نازنینم می بینم، دوست داری زیر باران قدم بزنی؟

 

کودک با خوشحالی از جایش پرید و قهقهه زنان خود را به آغوش مادر سپرد.

مادر کنیز خانه را با لحن تند صدا زد که کجایی کنیزک؟ زود بیا لباس های پشمی پسرم را به تنش بپوشان و چتر را بر سرش بگیر و او را به حیاط خانه ببر.

مبادا دلبندم احساس سرما کند بگذار از دیدن باران به غایت آرزوهایش برسد.

کنیزک تمام کارهای گفته شده را انجام داد و زیر شرشر باران  از پشت شیشه به کبودی چشم کودکانش می نگریست که  به خاطر همین بارانی که اکنون مجبور بود سنگینی اش را تحمل کند، به آنها تحمیل کرده بود.

 

مگر این باران همان باران نیست؟ باران که دیگر این طرف و آن طرف شهر نمی شناسد. بر سر همگان یک جور می بارد، پس چرا یکی با دیدنش کتک می خورد و دیگری غرق در بوسه می شود؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:21 توسط الهه نبی لو| |


دلخون تر از ابر و طوفان

غمگین تر از باد و باران

مانده به راه برادر

تنها ترین چشم گریان

من زینبم، زینبم من

از غصه جان بر لبم من


رفتی ندیدی که زینب

در کوچه ها در به در شد

در موج نامحرمان بود

با قاتلت همسفر شد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:40 توسط الهه نبی لو| |

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک اصلا مسئله ندارند

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 22:29 توسط الهه نبی لو| |

 

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه عشق از زبان هر کسی

گفته اند از این حکایت ها بسی

حال بشنو شرح این افسانه را

شرح حال این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز و او نفروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق سوختن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

برتر از رسواییم تنها شوم

وای من این صید و آه از آن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

بر چنین نامهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویرانتر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه پر سوزد ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی چنین دیوانگی

پیلگی بهتر ازین پروانگی

گفتمش آرام جانی گفت : نه

گفتمش شیرین زبانی گفت : نه

می شود یک شب بمانی گفت : نه

گفتمش نامهربانی گفت : نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

چشم بر هم می زند من نیستم

می گشاید چشم من من نیستم

خود نمی دانم خدایا کیستم

یک نفر با من بگوید چیستم

می کشیدم آه از دل بردمش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

دل سپردم سر بزیر انداختم

این قماری بود و من نشناختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار منست

نه فقط در فکر آزار منست

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کردو رفت

پای بند جستجویم کرد و رفت

این دل دیوانه آخر جای کیست

آن که مجنونش منم لیلای کیست

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش کاینچنین آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت..............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 22:20 توسط الهه نبی لو| |


مامور بنده خدا آمده دم در سوالهایی میکنه که جواب همشون میتونست

یه «پ نه پ» توپ باشه. نمونه ای از سوالهایی که ازم پرسید رو

براتون مینویسم که ببینید حق با من بود یا نه. بعد ببینید

من چه حرصی خوردم که نمیتونستم این «پ نه پ»ها رو بهش بگم و

مجبور بودم جوابهای احمقانه به این سوالها بدم. موقعیت خونه ام رو

میگم که بتونین تصور کنین. طبقه پنجم یک برج 15 طبقه.

مامور سرشماری: منزل شما به آب لوله کشی مجهز هست؟

من: «پ نه پ»، چاه داریم توی زیرزمین با دلو آب میکشیم میاریم

بالا.

مامور سرشماری: این که توی قسمت فرزند نوشتین دخترتونه؟

من: «پ نه پ»، دختر همسایمونه، من چون عقده بابا بودن دارم،

روزا میاد اینجا من ادای باباشو در میارم.

مامور سرشماری: آیا شما شهرنشین هستین؟

من: «پ نه پ»، اینجا برره ست، ما تابلوش رو عوض کردیم

گذاشتیم الهیه.

مامور سرشماری: سرویس بهداشتی داخل منزل هست؟

من: «پ نه پ» هر کی هرجا دلش خواست خودش رو ول میکنه

مامور سرشماری: پنجره نورگیر داخل منزل هست؟

من: «پ نه پ»، تمامش رو گل گرفتیم که خودمون رو آماده کنیم

واسه خواب زمستانی

مامور سرشماری: سند منزلتون مسکونیه؟

من: «پ نه پ» تجاریه، منتها ما چون عقل نداریم، ازش مسکونی

استفاده میکنیم.

مامور سرشماری: آیا منزل شما مجهز به سیستم سرمایشی، گرمایشی

هست؟

من: «پ نه پ»، هم دیگر رو موقع گرما فوت میکنیم موقع سرما ها

میکنیم

مامور سرشماری: منزل شما اتاق خواب دارد؟

من: «پ نه پ» ما از اونجایی که مرتاضیم، شبا روی نرده تراس

میخوابیم.

مامور سرشماری: برای روشنایی منزلتان از نیروی برق استفاده

میکنید؟

من: «پ نه پ»، دوتا مشعلدار استخدام کردیم، شبا میان خونمون رو

روشنایی میبخشن


برگرفته ار ایمیل یکی از دوستام

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 0:0 توسط الهه نبی لو| |



بازم بارون زده نم نم

دارم عاشق می شم کم کم

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 23:52 توسط الهه نبی لو| |


Design By : Night Skin